نغمه دل |
|||
چهار شنبه 7 فروردين 1388برچسب:, :: 16:14 :: نويسنده : نغمه دل
به خویش گفتم : بایدبرای هدیه به دوست در انتهای سفر تحفه ای گران ببرم هر آنچه را که پذیرای خاطرش باشد فراهم آرم و نزدش به ارمغان ببرم جهان بگردم و شئ نفیس و بی ما نند که مثل آن نتوان یافت در جهان ببرم متاع قابل و ارزنده ای که در بر او بود ز مهر د ل خسته ترجمان ،ببرم به هر دیار که رفتم به هر کجا جستم نبود تحفۀ شایسته ای که آ ن ببرم هر آنچه بودکمی داشت ز او به ود گفتم نزیبد آنکه گلی را به گلستان ببرم زدوست خوبتری نیست درجهان ، نسزد که هدیه شمع به خورشید آسمان ببرم پس از تفـکر بسیار بهتـر آن دیدم یکی که جلوۀ او را دهد نشان ببرم گزیدم آینه را زانکه بهر هدیه به دوست ز روی دوست نکوتر چه می توان ببرم علی باقرزاده « بقا»
نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |